شمارهٔ ۱۲۸۸
وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اری۷ بیت
دلم ز دست ببردی و جان به سر باریبگو که با من بیچاره خود چه سر داری
نه کامم از لب لعلت روا کنی شبکینه یک زمان غمم از دل به لطف برداری
دلم ز دست ببردی مرا امان ندهیستمگرا نه چنین است رسم دلداری
به ریش ما ننهادی تو مرهمی از وصلبه تیغ هجر بکشتی مرا بدین زاری
تویی که یاد من خسته سالها نکنیمنم که با تو قرینم به خواب و بیداری
هزار بی دل همچون منت به عالم هستچه باشد ار من بیچاره را نگه داری
به غور حال جهان کی رسی چو رفت از دستعزیز من تو نداری سر جهانداری