شمارهٔ ۱۲۸۴
به حکم آنکه مرا نیست در جهان یاریز خویشتن بترم نیست در نظر باری
مرا نه دل نه دلارام و نه رفیق و نه یارغمم بسیست ولی نیست هیچ غمخواری
ز یار هست بسی بر دل ضعیفم بارولی نمیدهدم یار بر درش باری
به دوستی دل ما برد و قصد جانم کردخدای را که، که دیدهست ازین ستمکاری
به خواریام همه عالم گواه حال شدندکه نیست در همه عالم چو تو جگرخواری
به طنز گفت که در کار عشق ما چونیچه بهترست مرا در جهان از این کاری
که دید بلبل مستی چو من به باغ جهانکه دید چون رخ خوب تو حسن گلزاری
رسید ناله زارم به هرکه در عالمبه گوش تو نرسیده فغان بیداری
هزار بار بیازردم از غم هجرانچه باشد ار بنوازی به وصل یک باری