شمارهٔ ۱۲۸۱
گلبن وصل ز باغ دل ما برکندیآتشی از لب لعلت به جهان افکندی
گل به باغست و چمن خرّم و وقت طربستما چنین بی دل و بی یار مگر بپسندی
تن ضعیفست و دلم غمزده و وقت بهاربلبل خاطر بیچاره از آن در بندی
هیچ لذّت ز گل امسال ندیدم باریدل محزون تو چنین خسته جگر تا چندی
من ز هجران تو مانندهٔ ابرم گریانتو به حال من بیچاره چو گل میخندی
داد سوگند ..................................گوئیا ای دل و دینم تو در آن سوگندی
تا جهانست نگردم ز درت تا جانستزین سبب ای دل و جانم که بسی دلبندی