گنج

شمارهٔ ۱۲۷۴

دلا در عشقبازی نیک مردیچرا از غم چنین با آه و دردی
مگر هجران تو را از پا درآوردکه با چشم پر آب و روی زردی
نه شرطی کرده بودی با من ای دلکه گرد کوی مهرویان نگردی
به قول خود وفا ننمودی آخرچنینم زار و دشمن کام کردی
به خاک ره نشستم زآتش دلبه هجران آب روی ما ببردی
چو از وصلش نگشتم یک زمان شادچرا ما را به دست غم سپردی
نگارینا جهان بی تو نخواهمکه هم دردی و هم درمان دردی