گنج

شمارهٔ ۱۲۷۱

دردا که نیست روز غمت را نهایتیتا کی نباشدت سوی یاران عنایتی
تا چند بر دل من مسکین ستم کنیباشد جفا و جور تو را نیز غایتی
گفتی وفا کنم نکنی گفتمت به عهدآری بود وفای تو جانا حکایتی
چونست من به وصل تو مشتاق و تو ملولاز دل به دل نمی‌کند آخر سرایتی