گنج

شمارهٔ ۱۲۷۰

گفتم ز جور دوست بگویم حکایتینگذاردم وفا که نویسم شکایتی
دردم نمی‌رسد ز فراقش به آخریشوقم چو جور دوست ندارد نهایتی
در ملک دل که بود خراب از جفای چرخسلطان عشق باز برافراشت رایتی
من منتظر نشسته چه باشد که بنگریدر حال این شکسته به چشم عنایتی
جانم به لب رسید ز دست جفای تووقتست اگر کنی دل ما را رعایتی
کار جهان خراب شد از جور روزگارمعلوم کرده‌ای و نکردی حمایتی