گنج

شمارهٔ ۱۲۶۶

من ندارم بی رخت از زندگانی راحتیوین سعادت کو که از وصلم نوازی ساعتی
بر من مسکین نمی‌سوزد تو را دل تا به کیدلبرا آخر جفا را نیز باشد غایتی
گفته بودم ترک مهر روی مهرویان کنمباز برکردم به دل سلطان عشقش رایتی
خواستم تا دل برون آرم ز خیل او ولیچون کنم چون کرد با او این دل من عادتی
صورت یوسف که در سرّت حکایت می‌کنندنازل اندر شام زلف تست وصفش آیتی
می‌دمم بادی به روی تو ز اخلاص جهانتا ز چشم بد نیاید بر جمالت آفتی
باشدم محراب ابروی تو حاجتگاه دلتا گشایم بر دعا دست و بخواهم حاجتی