گنج

شمارهٔ ۱۲۶۴

ای دل ز شراب عشق مستیدر زلف نگار پای بستی
تا چند نظر ز دور کردنبیزار شدم ز بت پرستی
ای جان و جهان تو خاطر مابسیار به خار جور خستی
دانی که چو زلف عهد یارانبشکستی و زود باز رستی
با مدّعیان بد سرانجامبر رغم من ای پسر نشستی
رنجور غم فراق گشتمتا درد مرا دوا فرستی
بندیش که در جهان چه خواهدرنجور به غیر تندرستی
فریاد و فغان که نیست ما رابا عشق رخ تو نام هستی