گنج

شمارهٔ ۱۲۵۶

از جان وصل خویش فرستم نواله‌ایبر لعل می فروش خودم کن حواله‌ای
زانگه که لعل دلکش تو می فروش شدما را بده ز لعل لب خود پیاله‌ای
تا خال دلفریب تو دیدم به چشم دلدادم به خون خویش به خطت حواله‌ای
خوی بر رخ چو ماه تو دانی چگونه استچون لاله‌ای که بر سرش افتاده ژاله‌ای
آن روی همچو گل بنما در میان باغتا بشنوی ز بلبل شوریده ناله‌ای
در مرغزار جنّت و در گلشن صفاچون روی دلفریب تو نشکفت لاله‌ای
تا چرخ لاجورد برافراشت در جهاناز مادر زمانه نیامد سلاله‌ای