شمارهٔ ۱۲۵۵
عاشقانت را دگر در جستوجو آوردهایطالبان وصل را در گفتوگو آوردهای
نکهت عنبر همی یابد دماغ جان مگرای صبا از زلف دلدارم تو بو آوردهای
تار زلفت ساختی چوگان به میدان جفابیدلان را دل به نزد خود چو گوی آوردهای
هر کسی دارند عشق چشمهٔ نوشت ولیبادپیمایان چو خاک ره به کو آوردهای
من چنین محروم و محزون در فراق یار و توای دل آخر با نگارم رو به رو آوردهای
دشمنانم را به هجرم شاد و خرّم کردهایدوستانت را ز دیده خون به جو آوردهای
چون نسیم صبحدم آمد ز کویش گفتمشقصّه درد جهان را مو به مو آوردهای