شمارهٔ ۱۲۴۵
گفتم که میارید ز بازار بنفشهتا خود بچند از لب جوبار بنفشه
گفتم [که] ز جوبار و ز بازار نشایدآرند مگر از خط دلدار بنفشه
چون دید به گرد رخ او خط دلاویزاز شرم خطت گشت نگونسار بنفشه
از بوی سر زلف شکن بر شکن دوستدر خواب شده نرگس و بیدار بنفشه
از روی تعشّق که ببوسد کف پایتبا خاک ره از جان شده هموار بنفشه
تا بر سر او پای نهی ای بت دلخواهبر خاک فتادهست چنین خوار بنفشه
تا دستهٔ گل دید به دستِ بتِ گلرخاز دسته به در رفت به یکبار بنفشه
سوسن شده آزاد و ز چشمان تو نرگسمست او به جهان گشته و هشیار بنفشه
هرچند که سر بر سر زانوی غمت هستچون زلف مپیچان تو سر از بار بنفشه