شمارهٔ ۱۲۴۳
دل من از غم تو گرد جهان گردیدهناکسم من به جهان چون رخ تو گردیده
حال مسکین دل ما را تو چه پرسی آخرحال او چون سر زلفین تو شد شوریده
صبر گفتی بکن ای دوست به ایام فراقچون شود صبر میسّر ز توام ای دیده
خبرت نیست نگارا تو ز درد دل منکاو به شبهای وصال تو به جان کوشیده
سرو نازا تو به ناز ار بخرامی بر مانبود عیب چو جای تو کنم در دیده
ای صبا از بر من نزد دلارام خرامقصّه درد دلم گوی زمین بوسیده
که نیارم به سر کوی تو از بیم رقیبچه کنم حال جهان نیست ز تو پوشیده