شمارهٔ ۱۲۴۲
آه از این روزگار گردیدهآه از این کار ناپسندیده
جان رسیدم به لب بگو چه کنماز جفای تو ای دل و دیده
از جفاهای چرخ بی قانونخون فشانیم دایم از دیده
ای بسا خار کز غمت خوردیمیک گل از باغ وصل ناچیده
من ز وصف جمال او گشتمعاشق روی دوست نادیده
همه چشمی جمال تو طلبندخوش بود مردم جهان دیده
هیچ دانی بتا که آن بالابر دل ما بلاست از دیده