گنج

شمارهٔ ۱۲۳۱

آتش مهر تواَم در دل و جان افتادهجان ز هستی خود ای جان به گمان افتاده
از غم هجر تو دلسوخته‌ام چون لالهسوز سودای تو تا در دل و جان افتاده
تا تو برخاسته‌ای در چمن جان باریپیش قدّ تو ز قد سرو روان افتاده
در دلت هیچ نیاید که فلانی مسکینهمچو سوسن همه جایی به زبان افتاده
تا کی از حال دل بی خبران بی خبریدو جهان از غم رویت به فغان افتاده
راه عشق تو به سر پویم از آن روی که هستسر ما در قدم راهروان افتاده
سودم از عشق تو هجرست و زیانم سر و جانچه کند بنده مسکین زیان افتاده
پرتو عکس رُخت کرد جهان را روشنتابی از مهر رُخت تا به جهان افتاده