شمارهٔ ۱۲۳۰
پیش قد تو سهی سرو ز پا افتادهگل ز شرم رخت ای جان به حیا افتاده
قد همچون الفت راست بگویم سرویستسایهاش بر لب جو بر سر ما افتاده
مهر ما بر رخ چون ماه تو امروزی نیستدر ازل بود نه از مهر گیا افتاده
تو ز ما فارغ و ما در غم رویت گریانتو چه دانی غم من کار مرا افتاده
ای سهی سرو به فریاد دل ما میرسکه ز بالای تو در دام بلا افتاده
گفته بودم که غم عشق تو پنهان دارمچه کنم راز ز چشمم به ملا افتاده
خاطرم را چو سر زلف پریشان مگذارکه به روی تو چنین بی سر و پا افتاده
تا بدیدم رخ زیبای تو ای جان و جهانآتشی از لب لعل تو به ما افتاده