شمارهٔ ۱۲۳۲
جان در غم فراقت دل بر بلا نهادهمرغ دل ضعیفم در قیدت اوفتاده
دل بستهام به زلفت مگشایش از هم ای جانزین رو که دیدهٔ جان بر روی تو گشاده
تو شهسوار عشقی بر بادپای هجرانبا تو چه چاره سازد بیچارهٔ پیاده
بنشست پیش قدّت سرو چمن ز خجلتوانگه به پای ماچان بنگر که ایستاده
مسکین دل ضعیفم در عالم حقیقتگویی به عشق رویت از مادری بزاده
اخلاص ما به رویت بیرون ز حدّ و حصرستآن دم مباد این دل بیرون رود ز جاده
آن ترک شوخ چشمش دارد کمان ابرواز غمزهاش حذر کن چون مست شد ز باده
جز این و آن ندانم دانم که چشم مستشصد شور و فتنه باری اندر جهان نهاده
هر شب چو ماه کاهم در حسرت وصالشهر روز درد عشقش بر جان ما زیاده