شمارهٔ ۱۲۲۶
ای در شکنج زلف تو مرغ دلم جا ساختهجانم روانی مسکن خود را بدو پرداخته
ای نور هر دو دیدهام در پیش شمع روی تومسکین دلم پروانهوش جان و جهان درباخته
نقد روان ما غمت بربود از دستم ولیدر بوته هجران تو قلب دلم بگداخته
تا کی به غم دم درکشی در هجر او فریاد کنای دل به بستان غمش کمتر نهای از فاخته
با آنکه او بر جان من بس جور و خواری میکندبیچارهٔ مسکین دلم با جور او درساخته
داری به جای من بسی دلبر ولیکن دلبراما در جهان بیوفا جز تو کسی نشناخته