گنج

شمارهٔ ۱۲۲۵

ای غمت در جان ما جا ساختهخانهٔ دل را به تو پرداخته
ای بت مهروی من عشقت مرادر زبان خاص و عام انداخته
در چمن سرو روان را دیده‌امقدّ تو بر سرو سرافراخته
هر شبی چو شمع در طشت فراقدر غمت بنشسته و سر باخته
سالهت ما را به درد هجر کشتیک شبم از وصل خود ننواخته
قلب جان این دل سودازدهزآتش هجران تو بگداخته
بر سر کوی فراقت ای صنمچند سرگردان شوم چون فاخته
جان ما در شش‌در عشقت بماندبا تو تا نرد طرب را باخته
این دل بیچارهٔ پُر درد مندر جهان غیر از تو کس نشناخته