گنج

شمارهٔ ۱۲۲۴

تشنه درد فراقت منم ای جان دردِهجرعه ای زآن لب لعلت که کند ما را بِه
دلم از تیغ فراق رخ تو مجروحستمرهمی از شب وصلت به من بی دل نِه
این سخن چون بشنید از من مسکین فی‌الحالتُرک سرمست برآشفت و کمان کرد به زِه
تیر مژگان به کمان خانه ابروش نهادآنچنان بر دل ما زد که فلک گفتا زه
دیده بگشای و نظر سوی من خسته فکنکه مرا رنگ رخ از هجر تو شد همچون به
گفته بودند زکاتی تو بخواه از حسنشبوسه‌ای خواستم از لعل لبش گفتا ده
گفتم از لطف خدا چون تو جمالی داریخطر چشم بدان را تو زکاتی می‌ده
روزگاری عجب و خلق جهان بوالعجبندنشناسند کسی را که که که بود که مه