شمارهٔ ۱۲۲۳
آن دیده بین که چون به جفا میکند نگاهبا آنکه برد در سر زلفش دلم پناه
جانا چرا به خون دلم تشنهای مکنآخر بگو که چیست مرا جز وفا گناه
جز آنکه دل به زلف تو دادیم در وفاکردیم خانهٔ دل خود را به غم سیاه
بنواز خاطر من مسکین ز روی لطفزین بیش همچو زلف مکن حال او تباه
چشمم بدوخت سوزن تقدیر در ازلدستم گرفت شوق و ببردم شبی ز راه
نشنیدهای که دست قضا و قدر چه کردافکند یوسف دل مصری به قعر چاه
دانی که حال این دل مسکین ز عشق چیستعشق تو همچو کوه و تن خستهام چو کاه
خون دلم چو مردم چشمت بریخت زارای نور هر دو دیده چه محتاج بر سپاه
شاها غم جهان به ازین خور که روز حشردامن بگیردت به خدا دست دادخواه
از حادثات چرخ دل سخت آدمیبشکست گوئیا که نمیگیرد انتباه
فکری نمیکنند که ایام بی وفابرباید از سریر فلک عاقبت کلاه