شمارهٔ ۱۲۲۱
تا مرا شد سایه زلفت پناهگشت از آشفتگی حالم تباه
میکنم از پشتی زلف کجتخانه دل را به دست خود سیاه
گوئیا در وصف زلف و خال تستحاصل این بیت چون کردم نگاه
در سر زلف تو صد لیلی اسیردر زنخدان تو صد یوسف به چاه
دیده مردم دار باشد چشم توخاطر مردم نمی دارد نگاه
چند ریزد خون هر بیچاره ایچند گیرد نکته بر هر بی گناه
خاک راهت شد وجودم تا مگرافتدت روزی گذر بر خاک راه
رحمتی کن بر گدای خویشتنچون شدی بر مُلک خوبی پادشاه
آه من در سنگ خارا کرد اثردر دل سنگین تو نگرفت آه
هرکسی دارد پناهی و مرانیست جز در سایه لطفت پناه
تا جهان باشد پناه من توییبر جهان آخر نظر کن گاه گاه