گنج

شمارهٔ ۱۲۱۱

بردی دل من به چشم و ابروخون کرده ز دیده‌ایم در جو
بردیم جفا بسی ز دستتای مونس جان به قول بدگو
کردیم وفا به هرچه گفتیمجز جور نکرد آن جفا جو
بی دوست نکرد دیدهٔ منای جان جهان نظر به هر سو
من بندهٔ باد صبحگاهمتا از سر زلف عنبرین بو
بویی به مشام ما رساندتا جان بدهم برای آن بو
بر رغم حسود کور دیدهگفتم بکنیم روی در رو
نشنید و ز ما عنان بپیچیدفریاد ز آن نگار بدخو