شمارهٔ ۱۲۱۲
من ندیدم ای دل سرگشته جز بیداد ازومیکنم هر لحظهای صد داد و صد فریاد ازو
جز غم و اندوه ازو حاصل نشد هرگز مراای مسلمانان شبی هرگز نگشتم شاد ازو
جان من در آتشِ هجرانِ محبوبان بسوختبس که در سر هر دمم سودای خام افتاد ازو
بر سر خاک رهم بنشاند و زد آتش به مانیست باری این زمان در دست من جز باد ازو
دل جوابم داد گفتا این سخن با دیده گوزآنکه میباشد همشیه عشق را بنیاد ازو
چون ز دست دیده و دل من در آب و آتشمدیده را در خون کنم و آنگه کنم فریاد ازو
آنکه این عیار شهرآشوب با ما میکندگر مرا عاری بود هرگز نیارم یاد ازو
گشتم از جان بندهٔ آن قد و بالا در جهانزآنکه شد در بوستان سرو چمن آزاد ازو
چون به بستان بگذرد روزی به ناز آن سرونازاز قد افتد بی تکلف قامت شمشاد ازو