گنج

شمارهٔ ۱۲۱۰

باد صبا جان می‌دهد در آرزوی روی توباشد که روزی بگذرد اندر شکنج موی تو
بر بوی آن تا روی تو بیند کسی از بامدادای خاطر صاحبدلان ساکن شده در کوی تو
صبحم نسیمی مشک بیز آمد ز جایی آشنالیکن ندانم عنبرست یا غالیه یا موی تو
چون خاکِ راهم در غمت افتاده‌ام پیش رهتهم لحظه‌ای درما نگر ای چشم جانها سوی تو
بر روی همچون ماه تو آرام جان ما بگوتا کی بود حال دلم آشفته چون گیسوی تو
هرچند چون اشکم ز چشم افکنده‌ای جان و جهاناز جان منم چون ماه نو پیوسته چون ابروی تو
گرچه ز جور مدّعی مهجور از آن حضرت شدملیکن دل مسکین شده پیوسته هم‌زانوی تو