شمارهٔ ۱۲۰۱
تا به کی باشد دلم در دام توآهوی طبع دل من رام تو
شد گرفتار این دل بیچارهامدر سر زلفین همچون شام تو
من ندیدم در جهان ای بی وفاجز غم و اندوه در ایام تو
نیک نامی داشتم در عافیتدر غم هجران شدم بدنام تو
گرچه بدنامم ز عشقت در جهانروز و شب ورد زبانم نام تو
آن نگار شوخ باز از رنگ و بویای دل مسکین ببرد آرام تو
تا به کی باشی چنین سرگشته حالچون نداد از لب نگارم کام تو
دیگ سودایش بپختی سالهاسوختی لیکن نپخت این خام تو
در هوای آن نگار بی وفامن ندانم چون شود فرجام تو