گنج

شمارهٔ ۱۲۰

آن چه زلفست که از آتش دل در تابستوآن چه چشمست که چون نرگس تو در خوابست
«آن نه زلفست و بنا گوش که روزست و شبست»یا نه ای دوست که نیلوفرِ تر در آبست
آتشی از لب لعلم به دل و جان زده‌ایبا همه درد علاج دل ما عنّابست
در به روی من دلخسته مبند از سر لطفکه حدیثم به لب لعل تو در هر بابست
آن نه بالاست مگر قدّ صنوبر برخاستکز بلایش دل مهجور پر از خونابست
عنبر زلف که بر آتش رخسار نهادزان سبب جان جهان در غم او پر تابست