گنج

شمارهٔ ۱۱۹

به تابستان خوشی در ماهتابستکه در عکس رخش در ماه تابست
به بستان نرگس مخمور در صبحز چشم سرخوشت مست و خرابست
نه مستست و نه مخمور و نه هوشیارز بوی عشق تو در عین خوابست
نمی‌تابد به عالم روی خورشیدمگر زآن رو که ماهم در نقابست
چرا ابروی شوخ دوست با ماچنین پیوسته در عین عتابست
دوا جستم ز لعلش بی تکلّفطبیب درد من تلخش جوابست
بگفتا صبر می‌باید به کارتدو چشمم از صبوری چون سرابست
جهان را نیست باری رنگ و بوییکه ذوق عیش در عهد شبابست
نمی‌دانم ز درد عشق باریجهان را جان و دل یکسر کبابست