گنج

شمارهٔ ۱۱۸

قافیه: ابست۱۰ بیت
دل من از غم عشقت خرابستجگر بر آتش هجران کبابست
نظر بر حال زارم کن که لِلّهنظر بر خستگان کردن ثوابست
طبیب من تویی آخر دواییبکن کاحوال این بی دل خرابست
بگفتا صبر می‌باید در این کاراگرچه عاشقی اینت جوابست
بدو گفتم که صبرم نیست تا کیز هجران جان مسکین در عذابست
نگویی صبر از آن رو چون توان کردرخت دانی که رشک آفتابست
منم چون ذرّه سرگردان از آن رویکه خورشید جمالش در نقابست
پریشان حالم از شبهای هجرانچو زلف مشکبارش پر ز تابست
نگردد چشم بختم هیچ بیدارکه چشم نیمه مستش پر ز خوابست
به حالم گر کنی رحمت چه باشدجهانبانی چو می‌دانی صوابست