گنج

شمارهٔ ۱۲۱

دل مسکین مرا خار جفای تو بخستراه خوابم به شب هجر خیال تو ببست
این همه جور و جفا کز تو به ما می‌آیددل بیچارهٔ ما عهد تو هرگز نشکست
گر سرم می‌رود از عشق نگردانم رویچون بدارم ز سر زلف پریشان تو دست
گر سراپای وجودم تو بسوزی چون شمعدست از دامنت ای دوست نخواهیم گسست
عشق روی تو نه امروز نهادیم به دلدر گِلم مهر تو بسرشت هم از روز الست
لب جان بخش تو ای دوست نه پیدا نه نهانغمزهٔ جادوی شوخ تو نه مخمور نه مست
از سر جان و جهان یکسره جانم برخاستتا دل غمزده‌ام با غم رویت بنشست