گنج

شمارهٔ ۱۲

دیده در آب روان و لب کشتست مرابا رخ دوست جهان باغ بهشتست مرا
ترک جوی و لب دلجوی نمی‌یارم گفتچه توان کرد چو این طبع و سرشتست مرا
سرگذشتم ز غمت دوش ندانی که چه بودآب چشم از سرم ای دوست گذشته‌ست مرا
مژه بر هم نتوانم زدن اندر شب هجرکه وصال تو در این دیده نشسته‌ست مرا
روی بنمای به جان تو که اندر شب تاررخ زیبای تو مانند فرشته‌ست مرا
چون توانم حذر از مهر تو کردن جاناآیت عشق تو بر سر چو نبشته‌ست مرا
گفتمش خرده به خردان غمت بیش مگیرگفت تدبیر چه؟ چون خوی درشتست مرا