گنج

شمارهٔ ۱۱۹۹

نگارینا دل پر دردم از توسرشک سرخ و روی زردم از تو
مرا خون دل اندر دامن جانبود ای نور دیده هر دم از تو
ز حد بگذشت در دم تا تو دانیکه تسکینی بود بر دردم از تو
ندارم بی تو خواب و خورد یارابیا چون هست خواب و خَوردم از تو
به سر گردم چو پرگار از غم ای یاربسی بر دل نشیند گردم از تو
تویی با خرّمی با دیگری جفتمن بیچاره دایم فردم از تو
منم همچون قلم در اشتیاقتبه سر گرد جهان می‌گردم از تو