شمارهٔ ۱۱۹۲
ای به قد چون سرو نازی صد هزاران آفریندر سرابستان جان سروی نروید اینچنین
با وجود آنکه بر ما نیستت میلی چناندر سر کار تو کردم ای صنم دنیا و دین
من ز عشقت هیچ میدانی چه دارم در جهاندیدهٔ پر خون ز هجران و دلی دارم حزین
ای سهی سرو گل اندامم به نام ایزد ز مادل ربودن نیک میدانی هزاران آفرین
گهگهی از روی لطفم گر نوازی میشودای مسلمانان طمع از وی ندارم بیش ازین
چون ز عشقت بر لب آمد جان شیرینم ز غمبیش ازین بر ما مکن جور و ستم ای نازنین
زاریم از حد گذشتهست و ز حال زار منگوییا دارد فراغت آن نگار مه جبین
گرچه طوبی بگذری در باغ جان ما روانخاک پایت را بساید ارغوان و یاسمین
گر نقاب از چهره چون ماه بگشایی یقینخیره گردد در جمالت دیدههای حور عین
آتش اندر ما زدی و آب چشم از حد گذشتهم حذر باید ز آب چشم و آه آتشین
من تو را بگزیدهام از جمله خوبان جهانبر من مسکین چرا یاری دگر کردی گزین