گنج

شمارهٔ ۱۱۹۱

بلبل شوریده زندان برنتابد بیش ازینجان من هجران جانان برنتابد بیش ازین
رحمتی بر من کن و بر درد بی درمان مندرد من دوری ز درمان برنتابد بیش ازین
آدم سرگشته در حیرت سرای خاکدانفرقت دیدار رضوان برنتابد بیش ازین
بوسهای ده زآن لب لعلت که جان خضر مناشتیاق آب حیوان برنتابد بیش ازین
این دل سرگشتهٔ چون گوی در میدان غماز دو زلفت تاب چوگان برنتابد بیش ازین
جان شیرین از تن مجروح من دوری مجویتن فراق صحبت جان برنتابد بیش ازین
تا به کی گویند بی سامان بگردی در جهاناین سر شوریده سامان برنتابد بیش ازین