شمارهٔ ۱۱۸۹
تا به کی مسکین دلم باشد ز هجرانت حزینرحم کن بر حال من طاقت ندارم بیش ازین
گفته بودی در وفایت عهد بر جا آورمنیست گویی در دلت عهدی که کردی پیش ازین
عهد مشکن چون دو زلفت در وفای من بکوشتا کنم بر جانت ای جان صد هزاران آفرین
از وصالم یک زمان بنواز جانا تا شومبر درت از جان غلام کمترین را کمترین
عقل میگوید برو ترک غم عشقش بگویچون کنم ترک غمش کاو هست چون نقش نگین
مهر مهرت از دل پر آتش ما چون رودمهر رویت در دل ما هست چون نقش نگین
با وجود آنکه کردی بس جفا بر جای مندر سر کار تو کردم در جهان دنیا و دین
گرچه برگشتی ز من، من سر نگردانم ز توشیوه ی مردان نباشد ای دلارامم چنین
گرچه بگزیدی کسی دیگر به جای من ولیدر جهان جز روی خوبت کی بود ما را گزین