گنج

شمارهٔ ۱۱۸۸

هجران آن صنم گلعذار بینوز خون دیده روی جهان لاله زار بین
کارم ز غم خراب و به دل بار هجر یاراز روزگار سفله مرا کار و بار بین
ای دل چو زلف یار پریشانیت چه سوداز ما مبین تو این همه از روزگار بین
ای باده نوش، مستی شب را مبین دمییک لحظه با خود آی و صبوح خمار بین
در فصل نوبهار و همه رنگ مختلفدر بوستان ز صانع پروردگار بین
از آب تلخ و شور که در بحر ممکنستاندر دل صدف تو دُر شاهوار بین
یارب مبین گناه من و حال آن مپرساز روی مرحمت به من شرمسار بین