شمارهٔ ۱۱۸۷
بگشای چشم مرحمت و حال ما ببینبر جان من ز جور فراقت جفا ببین
حالم عظیم ناخوش و دردم ز غم به دلهستی طبیب دل تو به دردم دوا ببین
معنی نداند آنکه کند عیب در غممای پادشاه صورت حال گدا ببین
بردی ز حد جفا صنما هم به سوی مااز روی لطف خویش به چشم وفا ببین
بگذر چو سرو ناز و نظر کن ز روی لطفبر حال ما تعدّی هر ناسزا ببین
بیگانهوار تا به کی آخر ستم کنیچشم وفا گشای و در این آشنا ببین
گر در جهان به خاک منت اوفتد گذراز خاک ما دمیده تو مهر گیا ببین
گردی که در هوا رود از خاک پای تودر چشم ما عوض توتیا ببین
در خیر کوش و بیش میازار خلق راآری جهان سفله ندارد بقا ببین