شمارهٔ ۱۱۷۶
ای به بالا سرو نازی ای به رخ همچون سمنعاشقان مشتاقت از جان میل کن سوی چمن
تا فرو ریزد گل از بار از احیای روی توتا نشیند از خجالت سرو بر خاک دمن
گر به بستان بگذری یک دم به طرف جویباراز حیای قدّت افتد لرزه اندر نارون
نرگس ار چشم تو بیند سر به بالا کی کندگر دهانت باز بیند غنچه نگشاید دهن
گر بنفشه زلف شبرنگ تو را بیند عجبگر نبوسد از ادب او خاک پایت را چو من
لاله را گر یک نظر افتد به رنگت نشکفدوز خجالت عارضت از بر فرو ریزد سمن
غمزهٔ سرمست اگر بر هم زنی با زلف و خالبی شک ای جان در سپاه زنگبار افتد شکن
دیدهٔ یعقوبِ نابینا شود بینا یقینگر صبا آرد نسیمی سوی او از پیرهن
بی رُخت چشمم نمیبیند جهان بازآی زودروشنای دیدهٔ ما شمع جمع انجمن
گر بشیر از مصر آید سوی کنعان بی خبرگلشن فردوس گردد زان خبر بیتالحزن
سرو قدّش را بگفتم سر مکش از ما ولیبا وجود قامتش از ما نمیآید سخن
گر به خاکم بگذری با مهر با ما یک زماناز دل خاکم بیابی بوی مهر خویشتن
چشم مستت را بگو رحمی بکن بر عاشقاندر جهان تا کی شود زان فتنهها خون ریختن