شمارهٔ ۱۱۷۷
صبح وصال کی دمد زین شب لاجورد منشکوه هجر چون کند این دل پر ز درد من
آتش اندرون من در تو اثر نمیکندهم اثری کند مگر در دل آه سرد من
خون دلم ببین که چون میرود از دو چشم جانای دل و دیدگانم از غصّه به روی زرد من
نیک به غور من برس کز غم تو چه میکشمور نرسی به غور ما کی برسی به گرد من
با قد همچو سرو ناز ای بت شوخ دلنوازاز لب لعل خویش باز برده خواب و خَورد من
ششدر خاروش دگر کرد زیاد داو رااز شش و پنج و چار بین نرد حریف نرد من