شمارهٔ ۱۱۷۵
ای عارض زیبای تو نازکتر از برگ سمنوی قد جان آرای تو رعناتر از سرو چمن
من در فراق روی گل فریادخوان چون عندلیبتا کی چنین فارغ دلی از ناله و فریاد من
هرچند دوری از وفا فکری کن از روز جزازین بیشتر تیر جفا بر جان مهجوران مزن
از شرم آن لعل لبان هر صبحدم در بوستاننبود عجب ای دوستان گر غنچه نگشاید دهن
گر حال من در هجر تو زین پس چنین خواهد گذشتجانا نمیخواهم دگر بی وصل تو جان در بدن
گر بوی لطفت ای صنم روزی به خاکم بگذردحقّا که از شوقت به خود چون حلّه گردانم کفن
ای سرو سیم اندام ما بخرام با ما تا کنمایثار خاک مقدمت بود و وجود خویشتن
یعقوب محنت دیدهٔ ما را امیدست تا مگراز لطف باد صبحدم بویی رسد از پیرهن
تا کی زنی بر جان من تیغ جفا مردی بود؟کاندر جهان مردمی مردی بود کمتر ز زن