شمارهٔ ۱۱۷۲
ای نگارین! زلف شب رنگت به گل پرچین مکنابروان چون هلالت را به مه پرچین مکن
صورت خود را چو میبینی، ببین در آینهلیکن ای جان، طعنهها بر لعبتانِ چین مکن
گر تو دعوی میکنی شطرنج عشقش باختنگرچه لجلاجی دلا، این عرصه را پرچین مکن
جانم از هجرت به جان آمد ز روی مردمیحسبتاً لله جفا بر بیدلان چندین مکن
گفتهای یاری دگر گیرم به ترک او کنمهرچه میخواهی بکن، با ما خدا را این مکن
در فراق روی چون ماه تمامت دلبرادامنم را بیش ازین از خون دل رنگین مکن
چون من مسکین نه مردِ دست و بازوی توأمای جفاجو بیش ازین اسب جفا را زین مکن
گر گناهی کردهام بگذر ز روی لطف از آنای نگار نازنینِ نازنینان، این مکن
چون تویی در شادی و ناز و نعیم این جهانخاطر بیچارگان را بیش ازین غمگین مکن