شمارهٔ ۱۱۷۱
زین بیشتر چون زلف خود خاطر پریشانم مکنواندر فراق ای عمر من شیدا و حیرانم مکن
دردی ز تو دارم ولی درمان نمییابم چراآخر که گفتت درد ده وز لطف درمانم مکن
از دست هجران جان من آمد به لب از وصل خوددادم بده زین بیشتر بیداد بر جانم مکن
پیمان تو با من دادهای در عهد حسن خویشتنای نور دیده رخنهای در عهد و پیمانم مکن
من ذرّه ناچیز و تو سلطان انجم خود توییخورشیدوارم رخ نما چون ابر گریانم مکن
هرچند من مستغرقم از آب چشم خویشتنبر آتش هجران خود زین بیش بریانم مکن
ای جان و ای جانان من فرماندهی بر جان منهر جور میخواهی بکن در بند هجرانم مکن
چون از رخ جان پرورت هستم بعید اندر جهانمن لاشهٔ بی حاصلم در عید قربانم مکن
از تاب چوگان دو زلف اندر سر میدان عشقمانند گوی اندر غمت افتان و خیزانم مکن