شمارهٔ ۱۱۶۸
نشین به تخت دل ما و پادشاهی کنبده تو داد دل ما و هرچه خواهی کن
گواه خون دل ماست مردم دیدهتو چشم سوی من و گوش بر گواهی کن
که خون دل به فراقت ز دیده میباردز وصل خویشتنش زود عذرخواهی کن
وگر ز مردم چشمم نمیکنی باورنظر به اشک چو مرجان و رنگ کاهی کن
منم گدای سر کوی تو دریغ مدارنظر ز حال فروماندگان و شاهی کن
درین جهان اگرت وصل دوست میبایدبیا و از دل و جان آه صبحگاهی کن