گنج

شمارهٔ ۱۱۶۷

به دل گفتم برو شَست دو زلفش را پناهی کنگوا نِه مردم دیده به راهش عذرخواهی کن
بگو از شوق آن قامت قیامت می‌کنم هر دمسهی سروا به لطف خود به سوی ما نگاهی کن
چو زلف کافرت جانا به سودا شهرتی داردکه گفتت ای دل مسکین که سودای سیاهی کن
اگرچه بر هلال ابرویت پیوسته مشتاقمنظر بر ما بیا و همچو رویت هر به ماهی کن
اگرچه صاحب حسنی و عشّاقان تو بسیارچو آئینه رخت روشن حذر از سوز آهی کن
منم طفل بشیر راه عشق ای یوسف کنعانبده کام دلم باری نظر بر بی گناهی کن
عزیز مصر دلها شد زلیخا در رُخش خندانندادش کام دل دلبر برو رویش به چاهی کن
گدای کوی وصل تو ز جان گشتم تو می‌دانیبیا از روی لطف ای جان گدا را پادشاهی کن
تو شاه لشگر عشقی خیالت غارت دل‌هاکمند بگذار میل دل سوی خیل و سپاهی کن
دلا از جاده اخلاص پا بیرون منه زنهاردعای دولت جانان بگوی و رو به راهی کن
جهانی دشمن جانم شده در عشق روی تودل خود را قوی دار و به درگاهش پناهی کن