شمارهٔ ۱۱۶۶
دل سرگشتهٔ حیران برو ترک مناهی کنبیا بر مسند جانم نشین و پادشاهی کن
اگر خواهی گناهت را که پوشد پرده عفویسرشک دیده همچون خون و رنگ روی کاهی کن
اگر دُرّ وصالش را تو جویایی چو غوّاصانبه دریای غم عشقش برو غوطه چو ماهی کن
اگر شرح غم دل را نویسی پیش دلدارانمدد از دیده میباید قلم را در سیاهی کن
منم طفل بشیر غم ز کنعان گشته سرگردانخداوندا به فضل خود نظر بر بی گناهی کن
بسی گفتم مده خود را به صورتهای بی معنیز پیش ما برو ای دل تو دانی هر چه خواهی کن
دل پر درد بی درمان برو در گوشهای بنشینمخور غم در جهان و تکیه بر لطف الهی کن