گنج

شمارهٔ ۱۱۶۴

قافیه: شانکن۷ بیت
مه رویت درخشان کن دو زلفت را پریشان کنز روی لطف هم رحمی به حال سینه ریشان کن
دلی داری تو چون خارا ز روی مردمی یارابیا و کلبه ما را ز لعل خود دُرافشان کن
به گرد کوی مهرویان شده عشّاق سرگردانبه جانت کز سر احسان نظر در حال ایشان کن
دلا گر یار می‌آید تو را صد جان همی بایدازین کمتر نمی‌شاید چو گل بر وی گل افشان کن
به شمع روش پروانه منم مجنون و دیوانهز ما گشتی تو بیگانه نظر بر حال خویشان کن
ز ترکِش گر زند تیرم به ترکش من نمی‌گیرمدرین مذهب همی میرم برو ای دل تو کیش آن کن
دل از دستم به در بردی به غمزه خون ما خوردیچو زلف خویش گر مردی جهانی را پریشان کن