شمارهٔ ۱۱۶۳
تا به کی این در زنم در باز کنبا وصالت یک دمم دمساز کن
یک زمان بنوازم ای جان از وصالبعد ازین چندانکه خواهی ناز کن
چون ببست او راه وصلش را به ماای دل مسکین ز او خو باز کن
گرچه چون دف هر دمم دستی زنیچنگ جانم را دمی درساز کن
گر توانی گفت حالت با صبایک زمانش محرم این راز کن
ای دو چشم بخت من اندر جهانگر نه شبکوری دو دیده باز کن
گر ببینی بر سر راهش دمیقصّه عشق مرا آغاز کن