شمارهٔ ۱۱۶
جانا دو ابروی تو هلالی خمیده استچون آن هلال دیدهٔ عقلم ندیده است
از حد مبر جفا و بیندیش از وفازان رو که خار جور تو در جان خلیده است
دانی که حال زار من خسته دل چه شدجانم به لب ز دست جفایت رسیده است
قدر وصال کعبه روی تو دلبراداند کسی که راه بیابان بریده است
مرغ دل ضعیف من ای نور دیدگاناندر هوای کوی وصالت پریده است
گویی که صبر چارهٔ کارت بود ولیصبر از برم چو آهوی وحشی رمیده است
ما با خیال دوست همه شب مصاحبیملیکن به راه شوق دل ما پریده است
ما را بجز غمش نبود در جهان کسیگرچه به جای من دگری برگزیده است