گنج

شمارهٔ ۱۱۵

آن سرو بین که بر لب جوی ایستاده استوآن زلف بین که بر رخ چون مه نهاده است
آن غمزه بین که بسته ره خواب ما به سحرو ابرو نگر که شست کمان را گشاده است
تا مرغ جان ز پای درآید حذر بکنای دل که ترک عربده جو مست باده است
کامم نداد آن دهن تنگ چون شکردلبر به چشم شوخ دل از من ستانده است
کارم به کام دشمن و بارم به دل مگرمادر مرا ز بهر چنین روز زاده است
شه رخ مزن به اسم شهم بیش از این که دلدر عرصهٔ جفای تو مسکین پیاده است
حال جهان چو پرسی و گویم که حال چیستخون در دلم ز غصه دهر ایستاده است
رخساره‌ام به خون جگر گشت زرنگارتا دیده را نظر به زنخدان ساده است
دیگر نیامدش دو جهان در نظر دلمتا چشم جان بدان رخ چون مه فتاده است