گنج

شمارهٔ ۱۱۵۸

نگارا بر من مسکین نظر کنز آب چشم مظلومان حذر کن
الا ای باد صبح ار می‌توانینگارم را ز حال ما خبر کن
بگو ای سرو ناز بوستانیز لطفت یک زمان بر ما گذر کن
دلا در دام عشق او اسیریمرادت بر نمی‌آید سفر کن
سفر کردن دوای درد عشقستبرو یا عشق او از سر به در کن
سنان غمزه‌اش خونریزتر گشتتوانی جان و دل پیشش سپر کن
غم هجرانش چون استاد عشقستبیا دل قصّه عشقش ز بر کن
تو تا کی در جهان سرگشته گردیبرو دستی در آن آر و کمر کن
ز سودا زود در زلفش درآویزشکنج طره‌اش زیر و زبر کن