شمارهٔ ۱۱۵۹
دمی در کوی درویشان گذر کنبه حال زار مسکینان نظر کن
اگرچه سرو نازی بر لب جویدمی ناز ای پسر از سر به در کن
دلا در پیش آن ابرو و غمزهدل و جان جهانی را سپر کن
شبی در کلبه احزان گر آیدنثار از دیدگان بر وی گهر کن
وگر گوهر به چشمش درنیامدز دیده سیم بار و رخ چو زر کن
وگر دستت نگیرد در شب وصلبرو در کوی هجرانش سفر کن
وگر برگیرد از تو دل دلارامهوای کوی دلداری دگر کن
جوابم داد دل گفتا که جانابرو درس وفای او ز بر کن